تبلیغات
عمومی،مذهبی،سیاسی

                    عمومی،مذهبی،سیاسی


دلم گرفته و در حالی که اشک از چشام میاد دارم این مطلب رو می نویسم دلم برای آقام گرفته چرا نمیرم به کربلا امروز پدربزرگم رفت کربلا پس چرا ما نمیریم لحظه ای که اتوبوس می خواست حرکت کنه اشک تو چشام جمع شده بود و می خواستم گریه کنم کم کم این شعر تو ذهنم تداعی می شد:بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

دلم گرفت شیش گوشه رو تو ذهنم تصور کردم و گفتم:ای اجل مهلت بده....





نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آذر 1390 توسط کربلایی


درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
لوگوی دوستان